<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دستفروش </title>
<link>http://dastforoosh.blogfa.com/</link>
<description>روزمرگیهای یک دستفروش </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 24 Feb 2007 20:06:15 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://dastforoosh.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;
&lt;P&gt;اول اينكه ببخشيد نبودم . يعني بودم ولي حس نوشتنم نبود...! آنطور كه شما فكر مي كنيد خوش نمي گذرد . اعصاب خوردي هم دارد . زيبا دختر فوق العاده اي است يك تنه دارد با مشكلات ريز و درشتش مي جنگد شوهر سابقش (كه البته هنوز اسمش توي شناسنامه اش هست) به همراه خانواده عوضي اش بدجوري اذيتش مي كنند . سر يك موضوع ساده ، ديدن بچه اش . حق طبيعي هر مادري . او هم هر روز فرسوده تر مي شود و از من هم كاري بر نمي آيد. همين هم عذابم مي دهد . مي دانيد يك جاهايي در مورد بعضي مسائل و در برخورد با بعضي آدمها فقط راه حل مرد قوي جواب مي دهد . وقتي طرفت جانم عزيزم و مذاكره و منطق و اينها حاليش نمي شود آيا راه ديگري جز كوبيدن مشت توي صورتش جواب مي دهد ؟ البته هوشمندانه ترش اين است كه بدون اينكه مستقيما درگير شوي پوست خربزه را سر بدهي زير پاي طرف . چندين سناريوي مختلف و كاملا كاربردي براي ادب كردن خوانواده شوهرش طراحي كردم و بهش پيشنهاد دادم خودش بطور جدي نخواست و هنوز هم نمي خواهد درگير مشكلاتش شوم . نه اينكه فكر كنيد بخاطر علاقه ام به اوست كه حاضرم در مناقشه اي كه مربوط به من نيست مداخله كنم . اين يك مساله كاملا انساني است . شايد اگر هر كس ديگري هم جاي او بود حاضر بودم كمكش كنم . الان مثل رودخانه اي هستم كه رويش سد زده اند . هر روز لبريز تر از روز قبل &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Feb 2007 20:06:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoosh&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>dastforoosh</dc:creator>
<guid>http://dastforoosh.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dastforoosh.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>فعلا که خوش می گذرد . این بار بی حساب و کتاب می خواهم دلم را بزنم به دریا . این همه در روابط قبلیمان حساب و کتاب کردیم آخرش ریده شد توش&amp;nbsp;. این بار به قول پیکان ۴۹ عزیز می خواهم به ندای قلبم گوش کنم . گور بابای دنیا .&amp;nbsp; آهای فکر بد نکنید ها ، رختخواب مختخواب خبری نیست به جان خودم .&amp;nbsp; فقط پیکان ۴۹ من را درک می کند!&amp;nbsp; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Jan 2007 13:26:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoosh&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>dastforoosh</dc:creator>
<guid>http://dastforoosh.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dastforoosh.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;اینکه کجا و چطور با هم آشنا شدیم بماند برای بعد . بیست و هشت سالش است ( تقریبن هم سن خودم) . از همسرش جدا شده و یک بچه ی کوچک دارد . در یک آموزشگاه رانندگی کار می کند و با ماشینش به مردم تعلیم رانندگی می دهد . از آن مربی هایی است که اگر طرف ماشین را بپراند و یا خاموش کند کلی داد و هوار راه می اندازد . عین چی هم سیگار می کشد پشت سر هم . عصبی و تقریبن افسرده است ولی با این حال اهل شوخی و خنده . بیشتر از همه مربی های آموزشگاهشان کار می کند . از 6 صبح تا 8 شب . در این چند روزی که با هم آشنا شده ایم فقط توانسته ام سه بار آنهم کوتاه ببینمش . حتی تعطیلی ها هم در حال کار است . در همین سه باری که دیدمش حس کردم تمام محبت و توجهی را که به او می دهم یکجا سر می کشد و قطره ای از آن را حرام نمی کند. از دیدن صورتش وقتی دارد با بچه اش تلفنی صحبت می کند قلبم فشرده می شود . ( بچه اش را گذاشته پیش خانواده شوهر سابقش) . با اینکه روزگار کار خودش را کرده و چهره ی درد کشیده ای دارد ولی خوشگلی اش را حفظ کرده . دیروز چقدر حس خوبی داشتم وقتی سوار ماشینش شدم و بهم گفت &quot; چطوری آقا خره!؟&quot;. کم کم دارم از خودم می ترسم .&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Jan 2007 05:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoosh&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>dastforoosh</dc:creator>
<guid>http://dastforoosh.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همدردی با کاربران پرشین بلاگ </title>
<link>http://dastforoosh.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;آقای پرشین بلاگ محترم لطفا کمی به کاربرانت احترام بگذار.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه دیدند که شما 48 ساعت آوت آو سرویس بودید و برای کاربران و بازدید کنندگان به یک پیام خشک و خالی که تا فلان تاریخ سرویس دهی نداریم بسنده کردید و همه هم دیدند که باکس تبلیغاتی گوشی تلفن هیوندای را بالای این پیام فراموش نکرده بودید مبادا که خاطر مبارک آگهی دهنده عزیز بخاطر 48 ساعت عدم نمایش آگهی مکدر شود . شما که بابت حضور میلیونی امت همیشه در صحنه در سایتتان می توانید از کم÷انی های بزرگ آگهی بگیرید لطفا کمی هم برای این حضور ارزش قائل شوید . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;می دانم که خیلی ها دلشان نمی خواهد از پرشین بلاگ به جای دیگری اسباب کشی کنند ولی وقتی کیفیت سرویس در حد افتضاح پایین باشد چاره ی دیگری باقی نمی ماند . خود من احساس می کنم از وقتی به بلاگفا آمده ام اعصابم راحت تر است ! به نظرم بلاگفا حتی از بلاگ سپات هم بهتر است . قبلن یک وبلاگ هم در بلاگ سپات داشتم که آنجا هم خالی از مشکل نبود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;اغلب دخترها برای دوستی دنبال پسری می گردند که از البسه مارکدار ( ترجیحا بوسینی - زارا - نایکی - ...) استفاده کند . ساعتش حتما سواچ باشد ( رادو باشد که چه بهتر) . تیپش ورزشکاری باشد و موهای خرمایی بلند داشته باشد . اگر زانتیای اهدایی پدرجان را هم داشته باشد که دیگر خیلی خیلی خوب است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;عجب آنکه همین دخترها وقتی مردی بالای سی - با شکم برآمده - با یک کت و شلوار سبزمغزپسته ای که از توپخانه خریده و یک کفش چرم مصنوعی بازاری دوز و با موهایی که کمی تا قسمتی ریخته و البته با یک تویوتا پرادو به خواستگاریشان می آید او را جذاب می یابند! ( توضیح لازم : این مطلب راجع به دوست سابقم خانم ش . نیست چون خواستگار ایشان نسبتا از موارد مذکور بری است هرچند که کمی داهاتی است . )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیروز رفته بودم دفتر شرکتی در خیابان جردن برای کاری . ساختمان شرکت حیاط مصفایی داشت . چند لحظه منتظر شدم تا نگهبان شرکت با بالا تماس بگیرد تا اجازه دخول بدهد ! در همان چند ثانیه صدای دلنواز بلبلی ما را سخت از خود بیخود کرد و جالبتر آنکه داشتم چشم می چرخاندم ببینم این صدای دلنواز از موبایل چه کسی بیرون می آید! ای لعنت به این فناوری که آدم وقتی صدای یک پرنده خوش آواز را هم می شنود فکر می کند بای دیفالت از یک وسیله الکترونیکی شنیده! ( حالا که فکر می کنم در اینکه آن پرنده حتما بلبل بوده شک می کنم. آنطور که من می دانم بلبل ها در این فصل سال و در این سرما خواندنشان می آید! حتما پرنده ی دیگری بوده ولی هرچی که بود صدای دلکشی داشت)&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Jan 2007 05:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoosh&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>dastforoosh</dc:creator>
<guid>http://dastforoosh.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dastforoosh.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیروز توی ماشین بودم که خبر اعدام صدام را از رادیو پیام شنیدم . با وجود آنکه قلبا مخالف اعدام هستم فکر می کنم این کاری است که در جوامع بخاطر اثر بازدارندگی اش در بعضی موارد باید انجام شود . چیزی که از اعدام صدام برایم جالب تر بود مصاحبه ی رادیو پیام با مردم کوچه و بازار در مورد این خبر بود و این که اکثر مصاحبه شوندگان باور داشتند صدام واقعی اعدام نشده و بدلش بوده و خودش الان جایی در حمایت امریکا در حال زندگی و حال و حول است! نمی دانم چرا مردم ما با واقعیت تا این اندازه مشکل دارند؟ شخصیتی مثل صدام هنوز برایشان آنقدر غول و کاریزما ست که نمی توانند این مطلب را به ذهنشان راه بدهند که او فقط یک آدم احمق و ابزار دست سیاستهای جهانی بود که تاریخ مصرفش تمام شده بود و مسلما امریکاییها نه از او خورده برده ای داشتند که بخواهند بدلش را اعدام کنند و نه آنقدر مرام و معرفت و لوطیگری که بخواهند هم پیمان سالهای قبلشان را از معرکه سالم به در ببرند! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;صدام - پینوشه - شاه سابق ایران و خیلیهای دیگر احمقهایی بودند و هستند که وقتی چهارنفر برایشان هورا می کشند به کل از عالم واقعیت خارج می شوند و خود را مرکز جهان می پندارند .غافل از اینکه روزی با شدت هرچه تمامتر به زمین خواهند خورد و به زمین خوردنشان هم چرت کسی را پاره نمی کند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 Dec 2006 07:14:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoosh&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>dastforoosh</dc:creator>
<guid>http://dastforoosh.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dastforoosh.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;دوز از جان همگی مثل سگ سرما خورده ام و افتاده ام بدجور! امیدوارم این مریضی لعنتی و اعصاب خرد کن در این روزهای سرد زمستانی از همه به دور باشد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آنهایی را که برای تصویب تحریم شورای امنیت بر علیه ایران هورا می کشند و خوشحالی می کنند نمی فهمم ! هر چند که این تحریمها فعلا آنقدر سبک و آبکی است که خواب هیچکدام از آقایان را آشفته نمی کند ولی در عین حال معتقدم در صورت سنگین تر شدن می تواند لطمات زیادی برای عامه مردم داشته باشد . از جمله رکود اقتصادی عمیقتر و بیکاری بیشتر که البته باز هم معتقدم در این پرونده نظام از حد معینی جلوتر نخواهد رفت . تا اینجای داستان طوری جلو رفته اند که یکهو زیرپایشان خالی نشود . از اینجا به بعد را فکر می کنم محتاط تر قدم برخواهند داشت . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;کریسمس و همچنین سال نو میلادی را به همه هموطنان مسیحی و همینطور همه ی آنهایی که مسیحی نیستند ولی کرمشان گرفته درخت کاج بگذارند وسط اتاق پذیرایی شان و کریسمس را جشن بگیرند تبریک می گویم و امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;توصیه می کنم شما سرما خوردگان را به سفیکسیم! آنهام 400 میلی گرمی اش . بعد از اینکه مطلع شدیم ویروسهای جدید سرماخوردگی نسبت به آموکسی سیلین مقاوم شده اند و دیگر این آنتی بیوتیک عصر حجر را به تخمشان هم حساب نمی کنند بر آن شدیم که از این آنتی بیوتیک جدید نسل سوم ( همین سفیکسیم) استفاده نماییم که ظاهرا جوابدهی اش هم خیلی بالاست و تنها آنتی بیوتیک خوراکی است که در حد پنادر تزریقی عملکرد دارد! فقط یک بدی دارد آن هم این است که یک ورق آموکسی را می خرید 500 تومان ولی این یکی ورقی 7500 تومان است . البته روزی یک عدد بیشتر لازم نیست . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;فعلا از خدمت خواهران و برادران عزیز مرخص می شوم و می روم کپه ی مرگم را بگذارم ببینم خداوند کی شر این بیماری را از سر این بنده حقیرش کم می فرماید. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 28 Dec 2006 04:56:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoosh&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>dastforoosh</dc:creator>
<guid>http://dastforoosh.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی شب یلدا </title>
<link>http://dastforoosh.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>خوب بالاخره&amp;nbsp;پای ما هم به &amp;nbsp;این بازی شب یلدا که نشات گرفته از نبوغ و آی کیو ی بالای ۱۴۰ !&amp;nbsp; بر و بچه های وبلاگستان است ، باز شد . نکیسای عزیز من را به این بازی دعوت کرده و فکر کنم باید الان ۵ نکته راجع به خودم که بقیه نمی دانند بگویم .&amp;nbsp; هر چند که من خودم همیشه پته ی خودم را اینجا ریخته ام روی آب و چیز زیادی به نظرم نمی رسد ولی باز هم سعیم را می کنم . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- آدم عاشق پیشه ای هستم . سعی می کنم عاشق کسی نشوم ولی وای به روزی که بشوم ... آن وقت دیگر شب و روز ندارم . وقتی هم که پارتنر عشقی ام را از دست بدهم تا مدتها درب و داغونم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- وقت پول در آوردن به شدت اهل حساب و کتابم و یک قران دوزار می کنم و برعکس موقع خرج کردن ، حساب از دستم در می رود و گاهی ولخرجی های مسخره ای می کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- اخیرن به شدت لاغر شده ام ! دماغم هم کوفته ای است و با اینکه چشمانم آستیگمات است اغلب&amp;nbsp;اوقات &amp;nbsp;عینکم را نمی زنم ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- روی املای کلمات به شدت حساس هستم .&amp;nbsp;چه&amp;nbsp;فارسی و چه انگلیسی کمتر پیش می آید املای کلمه ای را غلط بنویسم و به شدت حساس هستم که دیگران هم حتما درست بنویسند . از نوشته های غلط انگلیسی روی تابلوی مغازه ها&amp;nbsp;حالم بد می شود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵-&amp;nbsp;&amp;nbsp;به شدت به کارگردانی&amp;nbsp;ویدئو کلیپ علاقمندم . یعنی کلا عاشق کارهای ویدئویی هستم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزهای دیگر&amp;nbsp;اینکه&amp;nbsp;من هم&amp;nbsp;تحمل آقا بالاسر ندارم&amp;nbsp;،&amp;nbsp;شدیدن خودمحورم ،&amp;nbsp; در اصلاح کردن&amp;nbsp;صورت&amp;nbsp;تنبلم ، برای اینکه کچل نشوم ماینوکسیدیل و فینستراید مصرف می کنم&amp;nbsp;،&amp;nbsp;همه جور آهنگی هم گوش می کنم از لئونارد کوهن&amp;nbsp;، کریس د برگ ، اِوَن اسنس و ... تا فرزاد فرزین و مهدی مقدم و&amp;nbsp;محسن چاوشی !!&amp;nbsp; ( معمولا یک آهنگ خاص از هر کدام از اینها را دوست دارم) &amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا نوبت من است که &lt;A href=&quot;http://aghaghiyahayekabood.persianblog.com/&quot; target=_blank&gt;غزل&amp;nbsp;&lt;/A&gt; ، &lt;A href=&quot;http://amirane.persianblog.com/&quot; target=_blank&gt;امیر&amp;nbsp;&lt;/A&gt; ،&lt;A href=&quot;http://meinexile.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;نسرین&amp;nbsp;&lt;/A&gt;&amp;nbsp;و &lt;A href=&quot;http://parnian1001.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;پرنیان&amp;nbsp;&lt;/A&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;را هم به این بازی دعوت کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت : امیر عزیز قبلا دعوت دوستان را اجابت کرده!&amp;nbsp; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Dec 2006 06:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoosh&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>dastforoosh</dc:creator>
<guid>http://dastforoosh.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dastforoosh.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>هوا تاریک شده . دانه های ریز و سفید برف در حال باریدن هستند و من تنها در خانه هستم . امروز روز بی خیالی محض بود . دو سه جا کار داشتم که همه را موکول کردم به فردا . صبح از خانه زدم بیرون . مادربرد کامپیوتر یکی از بچه ها مدتها پیشم بود . قرار بود بدهم تعمیر . فقط همین یک کار مفید را کردم که مادربرده را دادم تعمیرگاه . ناهار را تنهایی رفتم ۴۶۹&amp;nbsp; ( همان که پاتوق بچه های دانشگاه هنر است بالاتر از ۴ راه ولی عصر)&amp;nbsp; . از ۴۶۹ خیلی خاطره دارم . با خیلی ها آنجا نهار خورده ام . بعد هم رفتم کافه ۸/۵ و کیک و قهوه خوردم و سیگار کشیدم . نمی دانم چرا آدم تنها که به کافه می رود همه یک جوری سوال برانگیز نگاهش می کنند . مخصوصا نسوان محترمه&amp;nbsp; . از آنجا که آمدم بیرون احساس کردم حالم بهتر شده . این تنهایی بی پدر و مادر بدجورب به آدم فشار می آورد گاهی . یک شرکتی استعلام قیمت داده برای ساخت فونداسیون یک دستگاه که هنوز حس و حالش را پیدا نکرده انم بنشینم برآورد کنم . احساس می کنم عین برگ خشکی روی آب جوی خیابان ولی عصر شناورم . نه احساس خوبی دارم و نه احساس بدی .&amp;nbsp; البته همه این ها باعث نمی شود ارتباطم را دوباره با خانم ش . برقرار کنم&amp;nbsp; . نگفتم که خواستگارش دوباره آمده و همچنان مشغول مذاکره و چانه زنی اند . برایش خوشحالم که از طرف خوشش آمده و زندگیشان دارد سر می گیرد . سر جمع با همه مشکلاتی که با هم داشتیم ، دختر خوب و مهربانی است و اگر خودش را علاف من می کرد قطعا حرام می شد.&amp;nbsp; برای اینکه بتوانم این روزهای دلگیر را بگذرانم آلپروزولام مصرف می کنم که یک آرام بخش ضعیف است&amp;nbsp;. نترسید ، مصرفش با توصیه دکتر است .&amp;nbsp; آنقدر از نظر روحی فرسوده ام که فکر نکنم دیگر حال و حوصله اش را داشته باشم که با کس دیگری باب آشنایی و دوستی را باز کنم . شاید بعد از یک تجدید قوا ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Dec 2006 13:19:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoosh&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>dastforoosh</dc:creator>
<guid>http://dastforoosh.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dastforoosh.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;عمرتون صد شب یلدا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;دلتون قد یه دریا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;توی این شبهای سرما &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;یادتون همیشه با ما &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;یلدا مبارک&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Dec 2006 04:24:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoosh&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>dastforoosh</dc:creator>
<guid>http://dastforoosh.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dastforoosh.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;فرض کنید که در یک جاده ی دوطرفه پشت یک تریلی در حال راندن هستید . حوصله تان از ماندن پشت تریلی سر می رود و می خواهید سبقت بگیرید . فرمان را کمی به چپ متمایل می کنید و می بینید از روبرو یک کامیون دارد می آید ولی آنقدر با شما فاصله دارد که فکر می کنید اگر بخواهید می توانید تریلی را رد کنید . در یک لحظه تصمیم می گیرید . در سمت چپ تریلی قرار می گیرید . برای سبقت گرفتن فرصت زیادی ندارید چون کامیون روبرویی در حال نزدیک شدن است .شتاب لازم برای سبقت گرفت را ندارید . &amp;nbsp;با یک معکوس قوی و فشردن پدال گاز چند مترباقیمانده را هم طی می کنید و فرمان را به سمت راست می چرخانید . کامیون روبرویی با یک بوق ممتد به شما فحش خواهر مادر می دهد . چون مویی رد کرده اید . استرس زیادی به شما وارد شده &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;و احتمالا سطح آدرنالین خونتان کمی بالا رفته ولی آن احساس آزادی و سبکی و آرامش پس از سبقت ارزش آن استرس و کمی بالا رفتن آدرنالین را دارد . نظر شما چیست ؟!&lt;/FONT&gt; &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Dec 2006 05:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dastforoosh&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>dastforoosh</dc:creator>
<guid>http://dastforoosh.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
