اینکه کجا و چطور با هم آشنا شدیم بماند برای بعد . بیست و هشت سالش است ( تقریبن هم سن خودم) . از همسرش جدا شده و یک بچه ی کوچک دارد . در یک آموزشگاه رانندگی کار می کند و با ماشینش به مردم تعلیم رانندگی می دهد . از آن مربی هایی است که اگر طرف ماشین را بپراند و یا خاموش کند کلی داد و هوار راه می اندازد . عین چی هم سیگار می کشد پشت سر هم . عصبی و تقریبن افسرده است ولی با این حال اهل شوخی و خنده . بیشتر از همه مربی های آموزشگاهشان کار می کند . از 6 صبح تا 8 شب . در این چند روزی که با هم آشنا شده ایم فقط توانسته ام سه بار آنهم کوتاه ببینمش . حتی تعطیلی ها هم در حال کار است . در همین سه باری که دیدمش حس کردم تمام محبت و توجهی را که به او می دهم یکجا سر می کشد و قطره ای از آن را حرام نمی کند. از دیدن صورتش وقتی دارد با بچه اش تلفنی صحبت می کند قلبم فشرده می شود . ( بچه اش را گذاشته پیش خانواده شوهر سابقش) . با اینکه روزگار کار خودش را کرده و چهره ی درد کشیده ای دارد ولی خوشگلی اش را حفظ کرده . دیروز چقدر حس خوبی داشتم وقتی سوار ماشینش شدم و بهم گفت " چطوری آقا خره!؟". کم کم دارم از خودم می ترسم .
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 8:33  توسط دستفروش
|
