تبليغاتX
دستفروش

دستفروش

روزمرگیهای یک دستفروش

اول اينكه ببخشيد نبودم . يعني بودم ولي حس نوشتنم نبود...! آنطور كه شما فكر مي كنيد خوش نمي گذرد . اعصاب خوردي هم دارد . زيبا دختر فوق العاده اي است يك تنه دارد با مشكلات ريز و درشتش مي جنگد شوهر سابقش (كه البته هنوز اسمش توي شناسنامه اش هست) به همراه خانواده عوضي اش بدجوري اذيتش مي كنند . سر يك موضوع ساده ، ديدن بچه اش . حق طبيعي هر مادري . او هم هر روز فرسوده تر مي شود و از من هم كاري بر نمي آيد. همين هم عذابم مي دهد . مي دانيد يك جاهايي در مورد بعضي مسائل و در برخورد با بعضي آدمها فقط راه حل مرد قوي جواب مي دهد . وقتي طرفت جانم عزيزم و مذاكره و منطق و اينها حاليش نمي شود آيا راه ديگري جز كوبيدن مشت توي صورتش جواب مي دهد ؟ البته هوشمندانه ترش اين است كه بدون اينكه مستقيما درگير شوي پوست خربزه را سر بدهي زير پاي طرف . چندين سناريوي مختلف و كاملا كاربردي براي ادب كردن خوانواده شوهرش طراحي كردم و بهش پيشنهاد دادم خودش بطور جدي نخواست و هنوز هم نمي خواهد درگير مشكلاتش شوم . نه اينكه فكر كنيد بخاطر علاقه ام به اوست كه حاضرم در مناقشه اي كه مربوط به من نيست مداخله كنم . اين يك مساله كاملا انساني است . شايد اگر هر كس ديگري هم جاي او بود حاضر بودم كمكش كنم . الان مثل رودخانه اي هستم كه رويش سد زده اند . هر روز لبريز تر از روز قبل

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 23:36  توسط دستفروش   |