تبليغاتX
دستفروش

دستفروش

روزمرگیهای یک دستفروش

فعلا که خوش می گذرد . این بار بی حساب و کتاب می خواهم دلم را بزنم به دریا . این همه در روابط قبلیمان حساب و کتاب کردیم آخرش ریده شد توش . این بار به قول پیکان ۴۹ عزیز می خواهم به ندای قلبم گوش کنم . گور بابای دنیا .  آهای فکر بد نکنید ها ، رختخواب مختخواب خبری نیست به جان خودم .  فقط پیکان ۴۹ من را درک می کند! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 16:56  توسط دستفروش   | 

اینکه کجا و چطور با هم آشنا شدیم بماند برای بعد . بیست و هشت سالش است ( تقریبن هم سن خودم) . از همسرش جدا شده و یک بچه ی کوچک دارد . در یک آموزشگاه رانندگی کار می کند و با ماشینش به مردم تعلیم رانندگی می دهد . از آن مربی هایی است که اگر طرف ماشین را بپراند و یا خاموش کند کلی داد و هوار راه می اندازد . عین چی هم سیگار می کشد پشت سر هم . عصبی و تقریبن افسرده است ولی با این حال اهل شوخی و خنده . بیشتر از همه مربی های آموزشگاهشان کار می کند . از 6 صبح تا 8 شب . در این چند روزی که با هم آشنا شده ایم فقط توانسته ام سه بار آنهم کوتاه ببینمش . حتی تعطیلی ها هم در حال کار است . در همین سه باری که دیدمش حس کردم تمام محبت و توجهی را که به او می دهم یکجا سر می کشد و قطره ای از آن را حرام نمی کند. از دیدن صورتش وقتی دارد با بچه اش تلفنی صحبت می کند قلبم فشرده می شود . ( بچه اش را گذاشته پیش خانواده شوهر سابقش) . با اینکه روزگار کار خودش را کرده و چهره ی درد کشیده ای دارد ولی خوشگلی اش را حفظ کرده . دیروز چقدر حس خوبی داشتم وقتی سوار ماشینش شدم و بهم گفت " چطوری آقا خره!؟". کم کم دارم از خودم می ترسم .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 8:33  توسط دستفروش   | 

همدردی با کاربران پرشین بلاگ

آقای پرشین بلاگ محترم لطفا کمی به کاربرانت احترام بگذار.

همه دیدند که شما 48 ساعت آوت آو سرویس بودید و برای کاربران و بازدید کنندگان به یک پیام خشک و خالی که تا فلان تاریخ سرویس دهی نداریم بسنده کردید و همه هم دیدند که باکس تبلیغاتی گوشی تلفن هیوندای را بالای این پیام فراموش نکرده بودید مبادا که خاطر مبارک آگهی دهنده عزیز بخاطر 48 ساعت عدم نمایش آگهی مکدر شود . شما که بابت حضور میلیونی امت همیشه در صحنه در سایتتان می توانید از کم÷انی های بزرگ آگهی بگیرید لطفا کمی هم برای این حضور ارزش قائل شوید .

می دانم که خیلی ها دلشان نمی خواهد از پرشین بلاگ به جای دیگری اسباب کشی کنند ولی وقتی کیفیت سرویس در حد افتضاح پایین باشد چاره ی دیگری باقی نمی ماند . خود من احساس می کنم از وقتی به بلاگفا آمده ام اعصابم راحت تر است ! به نظرم بلاگفا حتی از بلاگ سپات هم بهتر است . قبلن یک وبلاگ هم در بلاگ سپات داشتم که آنجا هم خالی از مشکل نبود .

اغلب دخترها برای دوستی دنبال پسری می گردند که از البسه مارکدار ( ترجیحا بوسینی - زارا - نایکی - ...) استفاده کند . ساعتش حتما سواچ باشد ( رادو باشد که چه بهتر) . تیپش ورزشکاری باشد و موهای خرمایی بلند داشته باشد . اگر زانتیای اهدایی پدرجان را هم داشته باشد که دیگر خیلی خیلی خوب است .

عجب آنکه همین دخترها وقتی مردی بالای سی - با شکم برآمده - با یک کت و شلوار سبزمغزپسته ای که از توپخانه خریده و یک کفش چرم مصنوعی بازاری دوز و با موهایی که کمی تا قسمتی ریخته و البته با یک تویوتا پرادو به خواستگاریشان می آید او را جذاب می یابند! ( توضیح لازم : این مطلب راجع به دوست سابقم خانم ش . نیست چون خواستگار ایشان نسبتا از موارد مذکور بری است هرچند که کمی داهاتی است . )

دیروز رفته بودم دفتر شرکتی در خیابان جردن برای کاری . ساختمان شرکت حیاط مصفایی داشت . چند لحظه منتظر شدم تا نگهبان شرکت با بالا تماس بگیرد تا اجازه دخول بدهد ! در همان چند ثانیه صدای دلنواز بلبلی ما را سخت از خود بیخود کرد و جالبتر آنکه داشتم چشم می چرخاندم ببینم این صدای دلنواز از موبایل چه کسی بیرون می آید! ای لعنت به این فناوری که آدم وقتی صدای یک پرنده خوش آواز را هم می شنود فکر می کند بای دیفالت از یک وسیله الکترونیکی شنیده! ( حالا که فکر می کنم در اینکه آن پرنده حتما بلبل بوده شک می کنم. آنطور که من می دانم بلبل ها در این فصل سال و در این سرما خواندنشان می آید! حتما پرنده ی دیگری بوده ولی هرچی که بود صدای دلکشی داشت)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 9:6  توسط دستفروش   | 

دیروز توی ماشین بودم که خبر اعدام صدام را از رادیو پیام شنیدم . با وجود آنکه قلبا مخالف اعدام هستم فکر می کنم این کاری است که در جوامع بخاطر اثر بازدارندگی اش در بعضی موارد باید انجام شود . چیزی که از اعدام صدام برایم جالب تر بود مصاحبه ی رادیو پیام با مردم کوچه و بازار در مورد این خبر بود و این که اکثر مصاحبه شوندگان باور داشتند صدام واقعی اعدام نشده و بدلش بوده و خودش الان جایی در حمایت امریکا در حال زندگی و حال و حول است! نمی دانم چرا مردم ما با واقعیت تا این اندازه مشکل دارند؟ شخصیتی مثل صدام هنوز برایشان آنقدر غول و کاریزما ست که نمی توانند این مطلب را به ذهنشان راه بدهند که او فقط یک آدم احمق و ابزار دست سیاستهای جهانی بود که تاریخ مصرفش تمام شده بود و مسلما امریکاییها نه از او خورده برده ای داشتند که بخواهند بدلش را اعدام کنند و نه آنقدر مرام و معرفت و لوطیگری که بخواهند هم پیمان سالهای قبلشان را از معرکه سالم به در ببرند!

صدام - پینوشه - شاه سابق ایران و خیلیهای دیگر احمقهایی بودند و هستند که وقتی چهارنفر برایشان هورا می کشند به کل از عالم واقعیت خارج می شوند و خود را مرکز جهان می پندارند .غافل از اینکه روزی با شدت هرچه تمامتر به زمین خواهند خورد و به زمین خوردنشان هم چرت کسی را پاره نمی کند!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 10:44  توسط دستفروش   | 

دوز از جان همگی مثل سگ سرما خورده ام و افتاده ام بدجور! امیدوارم این مریضی لعنتی و اعصاب خرد کن در این روزهای سرد زمستانی از همه به دور باشد .

آنهایی را که برای تصویب تحریم شورای امنیت بر علیه ایران هورا می کشند و خوشحالی می کنند نمی فهمم ! هر چند که این تحریمها فعلا آنقدر سبک و آبکی است که خواب هیچکدام از آقایان را آشفته نمی کند ولی در عین حال معتقدم در صورت سنگین تر شدن می تواند لطمات زیادی برای عامه مردم داشته باشد . از جمله رکود اقتصادی عمیقتر و بیکاری بیشتر که البته باز هم معتقدم در این پرونده نظام از حد معینی جلوتر نخواهد رفت . تا اینجای داستان طوری جلو رفته اند که یکهو زیرپایشان خالی نشود . از اینجا به بعد را فکر می کنم محتاط تر قدم برخواهند داشت .

کریسمس و همچنین سال نو میلادی را به همه هموطنان مسیحی و همینطور همه ی آنهایی که مسیحی نیستند ولی کرمشان گرفته درخت کاج بگذارند وسط اتاق پذیرایی شان و کریسمس را جشن بگیرند تبریک می گویم و امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید .

توصیه می کنم شما سرما خوردگان را به سفیکسیم! آنهام 400 میلی گرمی اش . بعد از اینکه مطلع شدیم ویروسهای جدید سرماخوردگی نسبت به آموکسی سیلین مقاوم شده اند و دیگر این آنتی بیوتیک عصر حجر را به تخمشان هم حساب نمی کنند بر آن شدیم که از این آنتی بیوتیک جدید نسل سوم ( همین سفیکسیم) استفاده نماییم که ظاهرا جوابدهی اش هم خیلی بالاست و تنها آنتی بیوتیک خوراکی است که در حد پنادر تزریقی عملکرد دارد! فقط یک بدی دارد آن هم این است که یک ورق آموکسی را می خرید 500 تومان ولی این یکی ورقی 7500 تومان است . البته روزی یک عدد بیشتر لازم نیست .

فعلا از خدمت خواهران و برادران عزیز مرخص می شوم و می روم کپه ی مرگم را بگذارم ببینم خداوند کی شر این بیماری را از سر این بنده حقیرش کم می فرماید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 8:27  توسط دستفروش   | 

مطالب قدیمی‌تر