تبليغاتX
دستفروش

دستفروش

روزمرگیهای یک دستفروش

عمرتون صد شب یلدا

دلتون قد یه دریا

توی این شبهای سرما

یادتون همیشه با ما

یلدا مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 7:54  توسط دستفروش   | 

فرض کنید که در یک جاده ی دوطرفه پشت یک تریلی در حال راندن هستید . حوصله تان از ماندن پشت تریلی سر می رود و می خواهید سبقت بگیرید . فرمان را کمی به چپ متمایل می کنید و می بینید از روبرو یک کامیون دارد می آید ولی آنقدر با شما فاصله دارد که فکر می کنید اگر بخواهید می توانید تریلی را رد کنید . در یک لحظه تصمیم می گیرید . در سمت چپ تریلی قرار می گیرید . برای سبقت گرفتن فرصت زیادی ندارید چون کامیون روبرویی در حال نزدیک شدن است .شتاب لازم برای سبقت گرفت را ندارید .  با یک معکوس قوی و فشردن پدال گاز چند مترباقیمانده را هم طی می کنید و فرمان را به سمت راست می چرخانید . کامیون روبرویی با یک بوق ممتد به شما فحش خواهر مادر می دهد . چون مویی رد کرده اید . استرس زیادی به شما وارد شده  و احتمالا سطح آدرنالین خونتان کمی بالا رفته ولی آن احساس آزادی و سبکی و آرامش پس از سبقت ارزش آن استرس و کمی بالا رفتن آدرنالین را دارد . نظر شما چیست ؟!  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:7  توسط دستفروش   | 

دیشب بدجوری بی خوابی زده بود به سرم و نشستم کلی دری وری نوشتم برای وبلاگم که الان می بینم حال تایپ کردنش را ندارم . بنابر این به همین خزعبلات

بداهه ی این حقیر توجه فرمایید که :

اولا : گه خورده هر کس گفته دخترهای آنور سیم ( وبلاگی و چتی و از این دست) همه شان بی ریخت و بدقواره اند . دنبال شوهر می گردند . می خواهند تو را تور کنند و آویزانت بشوند ( البته اگر کیسی باشی که سرت به تنت بیرزد) و ...البته شاید این قضیه در 90 درصد موارد صدق کند ولی من از این بابت خوشحالم که  در بین همین دخترهای آنور سیمی کسی پیدا می شود که بی ریخت و بدقواره نیست . دنبال شوهر هم نمی گردد آویزان کسی هم نیست و آنقدر با معرفت است که حاضر می شود در این سوز و سرما کلی پیاده راه برود برای دوست نره خر گردن کلفتش که رو به موت شده دارو بخرد .  نهایت بی شعوری و بی ادبی و بی کلاسی و تاپالگی است که من در اینجا و از همین تریبون مراتب تشکر و قدر دانی خود را از این موجود نازنین ابراز نکنم .

 

بعد التحریر :

آقا داشتم وبلاگ شراگیم را می خواندم از این ایده " وقف عام " کردن خودش خیلی خوشم آمد . شری هم دارد دوست دخترش را شوهر می دهد .

اگر تقلید میمون وار نباشد من هم دیدم بد نیست خودم را " وقف عام " کنم! از این به بعد ارائه خدمات به کلیه خانمها ی محترم دل شکسته و دل نشکسته و آنهایی که دوست پسر عبور موقت می خواهند و چه آنهایی که زبانم لال چیزهای دیگر می خواهند ( این یکی را محض خنده گفتم به جان الف نون ) بصورت کاملا رایگان انجام خواهد پذیرفت . باشد که از این رهگذر توشه ای برای آخرت خود بیندوزیم !!

  

 

دیشب حوالی انقلاب بودم . خیابان را به گه کشیده بودند با پوسترها و تراکتهای تبلیغاتی نامزدهای انتخابات شوراها . البته بعضی از این پوسترهای نامزدهای مستقل که احتمالا برای کلاس گذاشتن جلوی عمه و خاله خودشان را کاندید کرده اند برای انبساط خاطر شدیدا توصیه می شود . آنقدر شعارها احمقانه و بچه گانه است که آدم را یاد سریال قصه های جزیره می اندازد !  

از این هم نباید گذشت که بعضی از شعارهای حزبی ها و لیستی ها هم به همان اندازه و بلکه بیشتر آدم را می خنداند و البته باید بگریاند!  

 

در روزنامه ها خواندم که آقای الف . نون در ادامه سلسله ک...شعر های مشعشعشان  فرموده اند ایران در آینده به ابر قدرت بلامنازع جهان تبدیل خواهد شد . به جان خودم من اگر به اندازه ی بیل گیتش پول داشتم هزاران نفر را استخدام می کردم که از صبح تا شب بنشینند روزی یک میلیون بار اصطلاحاتی مثل " تولید نا خالص داخلی " – " درآمد سرانه " – " سپر دفاع موشکی " –  " میزان تولید علم " ( که بطور مستقیم با چاپ مقاله های علمی سنجیده می شود) و از این قبیل چیزها را برای این آقا تعریف کنند تا یک کمی یخ مغز نداشته اش باز شود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 7:0  توسط دستفروش   | 

مانیک

در علم روانشناسی به آدمهایی که گاهی بالای بالا هستند و گاهی هم پایین پایین می گویند "مانیک" الان هم اگر می بینید که این خراب شده دارد هر روز آپ می شود بدانید نویسنده اش مانیک است! این روزها دارم دوباره با تنهایی خوشگل و کمرباریک و سکسی خودم حال می کنم! الهی قربانش بروم که چند وقت بهش بی توجه بودم و حالا ازدستم دلگیر است . سعی می کنم از دلش در بیاورم .
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 13:52  توسط دستفروش   | 

هیچی

هوا بسیار سرد و مزخرف است . بهترین جا برای وقت گذرانی کافه و بهترین تفریح سیگار کشیدن است . با خانم دکتر یک چیزهایی را روشن کردم که امیدوارم همینطوری روشن بماند. قرار شد مثل دو تا آدم مثلا متمدن با هم دوست باشیم ولی ادا اطوارهای دوست دختر - دوست پسری تعطیل ! تلفنهای نصف شب و وقت وبی وقت و قربان صدقه رفتن های الکی و نی ناش ناناش و زرت و زرت با هم بیرون رفتن هم تعطیل . دوست عزیزی می گفت بهش بگو حداکثر می توانم ماهی یک بار ببینمت آن هم با هم برویم کافی شاپ دنگی!! یادم رفت بگویم که خانم دکتر با خواستگارش به تفاهم نرسید و ازدواجش فعلا کنسل شده . خدا را شکر که فهمیدم آنطوری ها هم که می گفت دوستم ندارد و همه اش ادا و اطوارهای از سر تنهایی بوده شاید . همین باعث شد برای کم کردن رابطه ام با او زیاد وجدان درد نگیرم . حدس می زنم چند وقتی که به این رویه ادامه بدهم به قید 2 فوریت یکی را ردیف می کند برای خودش. با همه ی این احوالات به کارم مشغولم و دارم زندگی می کنم و به قول حضرت امام " هیچی "! ( اهل فن که فهمیده اند که منظور از هیچی چیست برای آنهایی که حضور ذهن ندارند می گویم که آقای خمینی هنگامی که در هواپیمای ارفرانس به مقصد تهران نشسته بودند در جواب سوال خبرنگار فرانسوی که پرسیده بود از بازگشت به وطن چه احساسی دارید فرمودند " هیچی!!" )
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 15:44  توسط دستفروش   | 

مطالب قدیمی‌تر