هوای بهاری (!) این روزها بدجوری نوستالژی خون ما را بالا برده . همش یاد ایام قدیم و ...
من با این خانم دکتر به جایی نمی رسم . گفته باشم ...
جدیدن ویدئو های صکصی داخلی به لطف گوشی های مگاپیکسلی شدیدا زیاد شده و با بلوتوث دست به دست می شوند . صرفنظر از اینکه دختری که دست و پایش را می بندند ( تریپ بانداژ) و بهش می گویند " بخور تا دستت را شل کنم" ، دوست دختر طرف است یا یک تن فروش ، این کار ، بی نهایت کثیف و رذیلانه است . نمی دانم چرا بعضی ها فکر می کنند در ارتباط جنسی با یک دختر تن فروش چون پول می دهند می توانند هر گهی دلشان خواست بخورند و تمام عقده های انباشته شده ی جنسی شان را یکجا سر آن بدبخت خالی کنند .
رییس جمهور محبوبمان هم که این روزها تیشه اش را زمین نمی گذارد . این دفعه افتاده به جان ریشه ی سازمان سازمان مدیریت . یکی از معدود سازمانهایی که هنوز چند تایی کارشناس صاحبنظر و آدم حسابی در آن پیدا می شود .
هروقت یکی از دوستان کشور را به قصد مهاجرت ترک می کند بدجوری دلم می گیرد . احساس می کنم همه دارند یکی یکی از کشتی در حال غرق شدن فرار می کنند . خودم هنوز باور ندارم که این کشتی به قعر دریا فرو خواهد رفت . این بارپرنیان رفت ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 14:50  توسط دستفروش
|
اگر هر کدام از خوانندگان وبلاگم در حالی که مستقیما توی چشمانم زل زده اند ، به رویم بشاشند ، حق دارند و من هیچ دلخور نمی شوم . خودم هم می دانم تخمی ترین وبلاگ ، وبلاگی است که هر دفعه خوانندگانش را با صفحه چندش آور آپدیت نشده بیازارد! حالا نه اینکه ک.شعر های من دُر و گوهر است که ننوشتنم شما را از این فیض عظیم محروم کند ولی به هر حال شمایی که روی لینک وبلاگ من کلیک می کنی می آیی که همین شر و ور ها را به روز شده بخوانی نه ک.شعر های یکماه قبل را!
این از گه خوردم نامه ! بگذریم . از کجا بگویم ؟ شکر خدا کار و کاسبی بد نیست و یک آب باریکه ای هست . ۲ تا پروژه هم که پشت سر هم گرفته بودم با من بمیرم تو بمیری و به زور وازلین و انواع و اقسام لابریکنت تمام کردم و تحویل دادم که نا گفته نماند هنوز بابت دومی اش یک مقداری ریال طلب دارم !
خانم ش . هم حالش خوب است و سلام می رساند ! این خانم ش. همان خانم دکتر است که چون حالم از این اصطلاح " خانم دکتر" دارد به هم می خورد از این به بعد می گویم خانم ش. رابطه مان هم هنوز همانطوری رمز و راز آلود و آب دوغ خیاری است . نه اینکه بد باشد ، اتفاقا خیلی هم خوب است و خوش می گذرد ولی فکر کنم هیچ کدام نمی دانیم برای هم چی هستیم . نه تماس آنچنانی ای ( منظورم رختخواب است) نه قرار ازدواجی و نه هیچ کدام از این قرطی بازی ها . فکر کنم همینطوری بهتر است . مگر با قبلی ها که از این دری وری ها می گفتیم ( من مال تو ، تو مال من و...) به جایی رسیدیم ؟
دیگر اینکه تصمیم گرفته ام ماه مبارک را کلا به بخور و بخواب بگذرانم . کار کردن بدون نهار عمرا برای من یکی که یک کار نشدنی است !
از این به بعد سعیم را می کنم کالیبرم را کمتر کنم و زود به زود چرندیاتم را به خوردتان بدهم .
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 11:57  توسط دستفروش
|