دوستان عزیزم ، عشق زور زدنی نیست ، این را قبول دارم . عشق همان است که خودش از پانزده شانزده سالگی بی دعوت می آید و می ریند توی زندگی ات تا چهل پنجاه سالگی و دست خودت هم نیست و هیچ کنترلی هم رویش نداری و فرمان دست اوست و تو فقط یک سرنشین منفعل هستی . اسم این را می گذاریم عشق آتشین . این نوع عشق ، لذت و هیجان و غم فراق و هزار کوفت و زهر مار لذتبخش دیگر هم دارد و یک بدی بزرگ ! در این نوع عشق " آرامش" جایی ندارد . چیزی که من اکنون بیش از هر چیزی به آن نیازمندم . بی رودربایستی بگویم که اعتقادم را به عشق آتشین به شدت از دست داده ام و دیگر دنبال کسی نمی گردم که بتوانم عاشقش باشم و وجودم را در راهش فنا کنم و در غم فراقش خون بگریم ! چیزی که من الان دنبالش هستم یک رابطه شادی آور ، اطمینان بخش و توام با آرامش است و معتقدم این نوع رابطه را باید آجر به آجر ساخت و بالا برد . البته یک شرط اساسی هم دارد و آن این است که بستر و فونداسیون مناسب وجود داشته باشد که در این رابطه من معتقدم وجود دارد . یعنی امیدوارم که وجود داشته باشد و اشتباه نکرده باشم . به نظر من " او " آن شرایط عمومی را که من بعنوان یک پارتنر در نظر داشتم ، دارد . چه از نظر هوش و چه از نظر ظاهر و چند فاکتور دیگر . راستش را بخواهید اینکه گرایش من به او تا به حال از یک حدی فراتر نرفته بود شاید به خاطر این بوده که عمدا سعی می کردم خودم را درگیرش نکنم . حالا هم احساس می کنم نیاز چندانی به زور زدن ندارم . همانقدر که چوب لای چرخ این پیشروی نگذارم کافی است ! خودش می رود جلو . ضمنا این برایم مهم است که اگر روزی به هر دلیل خواست از زندگیم خارج شود ،بیشتر از چند روز ، زندگی ام از روال عادی خارج نشود .
هرقدر بیشتر فکر می کنم این طرح سهمیه بندی سوخت را احمقانه تر می یابم ! خاک بر سر مملکتی که تعیین سیاستهای اقتصادی اش افتاده دست گوساله ای مثل احمد توکلی !
در نتیجه ی یکسری عملیات پیچیده و چند لایه و کلی کارهای اطلاعاتی و روزها زمینه سازی و طراحی چندین سناریوی مختلف ، بالاخره جناب آقای موش دوان و پاچه خار مدیر عامل توسط اینجانب ضربه فنی شده و به غلط کردن افتاد . کسانی که فکر می کنند خیلی زرنگند و مهمتر از آن دوست دارند بقیه اینطور فکر کنند، احمقترین احمقهای روزگارند . اینها خودشان تحریکت می کنند که دهنشان را ...! من هم دست خودم نیست وقتی کسی اینطوری ازم دعوت می کند که ترتیبش را بدهم نمی توانم دست رد به سینه اش بزنم .
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 11:15  توسط دستفروش
|
باورش برایم مشکل است . دیشب خانم دکتر بهم زنگ زد و گفت دوستم دارد! دیشب بعد از اینکه با هم سلام و علیک کردیم متوجه حالت غیر عادی اش شدم . فهمیدم این تلفن با تلفنهای قبلی که می گفتیم و می خندیدم و سر به سر هم می گذاشتیم فرق دارد .
بیشتر از یک سال قبل با هم آشنا شدیم . در یک فروم پزشکی سوالی را گذاشته بودم و خانم دکتر جوابم را داده بود . بعد هم ایمیل و تلفن و بیرون رفتن هایی که فاصله شان از هم به دو سه ماه هم می رسید . تا دیشب اینطوری فکر می کردم که برایش یک دوست معمولی هستم و او هم برایم یک دوست معمولی است . نمی توانم باور کنم این احساس این همه در وجود او رشد کرده و گسترش یافته باشد و من هالو با آن ادعاهای گزافم درباره هوش عاطفی بالایم!! نفهمیده باشم . شاید هم این نفهمیدن من به علت خودداری بالای او بوده باشد . به هر حال دیشب ، او شاکی از خریت و نفهمی من ، مجبور شد این مطلب را رک و روراست با من در میان بگذارد . من با وجود اینکه شوکه شده بودم تمام تلاشم را کردم کاری کنم که بعد از اتمام مکالمه حس ناخوشایند پشیمانی از بیان حرف دلش را نداشته باشد . الان که فکرش را می کنم می بینم دوستش دارم ، خیلی هم دوستش دارم ولی این دوست داشتن از جنس عشق نیست . از اینکه برایش نقش بازی کردم و برایش گفتم که من هم عاشق دلخسته اش هستم و منتظر فرصتی بودم تا ... هم ناراحت نیستم . حداقل با این کارم باعث شدم غرورش ترک بر ندارد که عجیب دختر مغروری است و می دانم چه بر سرش آمده تا خودش را راضی کرده حرفهای دیشب را بزند . با همه ی این اوصاف ظاهرا خانم دکتر بدون گهی مثل من نمی تواند زندگی را تصور کند . خوشحالم که برای کسی اینقدر مهم هستم . خوشحالم که حرفهایم به کسی آرامش و اطمینان و شادی می بخشد . شاید این اولین باری باشد که دارم سعی می کنم عاشق کسی بشوم که دوستم دارد . تمام تلاشم را می کنم .
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 10:7  توسط دستفروش
|
چند مطلب پراکنده بگویم و بروم . ( من هم ریده ام با این وبلاگ نوشتنم!)
اول اینکه ر.زنامه شرق سه شنبه هفته گذشته مصاحبه ای داشت با سردار عابد ، جانشین قرارگاه سازندگی خاتم سپاه پاسداران . به اینکه چطور این قرارگاه با ترک تشریفات مناقصه توانسته نزدیک به ۷ میلیارد دلار قرارداد از دولت بگیرد کاری ندارم فقط به فرازی از سخنان آقای عابد اشاره می کنم که فرموده اند : " گرفتن قراردادهای بزرگ توسط ما مشکلی برای بخش خصوصی ایجاد نمی کند . اگر ما در پروژه های بزرگ درگیر باشیم ، پروژه های کوچک آزاد می شوند و بخش خصوصی می تواند آن پروژه ها را بگیرد . تاکی ما باید درگیر پروژه های کوچک مثل خط لوله های چند کیلومتری و یا راهسازی روستایی باشیم؟ "
ترجمه مطلب بالا : قرارگاه خاتم در هر حال باید چند پروژه در دست داشته باشد . حالا اگر این پروژه ها ، پروژه های میلیاردی نفتی باشند که چه بهتر! پروژه های کوچک هم سگ خور! مال بخش خصوصی .
دوم اینکه جناب وزیر کشور فرموده اند مردم باید خودشان را برای یک دوره چهار - پنج ساله ریاضت آماده کنند . اشاره ی ایشان به جیره بندی بنزین در نتیجه ی قطع واردات آن است . من فکر می کنم طرح این مساله که بنزین دونرخی نخواهد شد و همان مقدار بنزین تولید داخل جیره بندی خواهد شد ، طرحی باشد برای بالا بردن قدرت چانه زنی در مذاکرات آتی هسته ای . چرا که پیشتر از این شنیده بودیم که تحریم صادرات بنزین ( به ایران) بعنوان یکی از اهرمهای فشار شورای امنیت مطرح شده بود . احتمالا آقایان می خواهند این سیگنال را به دنیا بدهند که ما از این نوع تحریم استقبال می کنیم !
سوم اینکه آقا چند تا دی وی دی محشر گرفتم و دیدم و حسابی حال کردم . به فیلم بازان محترم توصیه می کنم فیلم تریستان را حتما گیر بیاورند و ببینند . از آن فیلمهای رمانتیک - حماسی مربوط به دوران ملوک الطوایفی انگلستان است که بدجوری باهاش حال می کنم . من عاشق هنرپیشه نقش اوا زن این فیلم شدم ببینید جان من ارزش عاشق شدن ندارد؟! سوفیا مایلز
چهارم اینکه قربان همگی ، تا بعد
+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 11:27  توسط دستفروش
|
آهاي تو ! دلت گرفته ؟ ايراني ؟ خارج از ايراني ، هر جايي كه هستي ، حس مي كني تنهايي ، كسي را نداري ، كسي هم دوستت ندارد ، همه به فكر خودشان هستند ، دنيا دارد توي گه و لجن غرق مي شود ، اميد به آينده نداري و هزار حس مزخرف ديگر . بدان و آگاه باش كه من و ميليونها آدم ديگري كه داريم روي اين كره ي خاكي مثل كرم در هم مي لوليم در خيلي از اين حسها با هم شريك هستيم و سرنوشت محتوممان هم اين است كه تا آخر عمر همين حسهاي گهي را داشته باشيم و حتي با آنها مبارزه هم بكنيم .
خانم محترم ! اگر توي خيابان بهت پيشنهاد بي شرمانه مي دهند ،نيا و توي خانه قنبرك نزن وداد وبيداد راه نينداز كه اين چه مملكت گهي است كه ما داريم و ... در عوض يادبگير مثل سارا با اين قضيه برخوردكني ! براي جناب مزاحم داد و بيداد راه بينداز وكولي بازي ات را در بياور ولي وقتي به خانه رسيدي ماشين حسابت را بگير دستت و حساب كن با چند بار قبول كردن اين پيشنهادها مي تواني يك بي ام دبليو صفر كيلومتر بخري !! اينطوري هر روز كلي هم سوژه خنده داري !
اقاي محترم شما هم كه كارت در فلان اداره و يا بهمان ارگان دولتي گير است و اعصابت را خراب كرده اند آنقدر كنه باش و پيگيري كن تا آنهايي را كه سنگ جلوي پايت مي اندازند از رو ببري . تويي هم كه در محيط كارت مشكل داري و احساس مي كني از ظرفيتهايت درست استفاده نمي شود و دورت را يكسري آدمهاي آشغال گرفته اند زبانت را تيز كن و حرف حق را بگو حتي اگر منجر به اخراجت شود . مطمئن باش در همين مملكت بلبشو مي تواني بيشتر از حقوق ماهيانه ات از راه فروختن شورت و سوتين در يكي از خيابانهاي تهران درآمد داشته باشي !
شما را نمي دانم ، من سعي مي كنم مثل آب راهم را از بين سنگ و كلوخ باز كنم . جز اين هم چاره اي ندارم.
حرف آخر ،
تا بوده همين بوده ، تا هست همين باشد ...
+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 15:29  توسط دستفروش
|