تبليغاتX
دستفروش

دستفروش

روزمرگیهای یک دستفروش

وقتی من می گویم اینجا دارد کونم پاره می شود بی خود نمی گویم که! منی که زرت و زرت آپ می کردم حالا طوری شده که وبلاگم را یک وجب خاک گرفته . الان هم دارم از وقت ناهار استفاده می کنم و یک پست محض رفع کتی می نویسم . نمی دانم چرا نه خودم می فهمم و نه دیگران که من آدم ۹ تا ۵ ویا ۸ تا ۴ کارکردن نیستم . وقتم و اختیارم باید دست خودم باشد وگرنه خفه می شوم . البته اینجا بازه ی ساعت کاری ای که برای خودم تعریف کرده ام مقداری خلاصی دارد که همین باعث می شود بتوانم فعلا تحمل کنم . دلم یک مسافرت اساسی می خواهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 13:27  توسط دستفروش   | 

 پرنیان عزيز در وبلاگش نوشته بود كه دلتنگي و نا اميدي و دپرشن اش را كه همه ي ما هم اين حسهاي گند و مزخرف را هزاران بار تجربه كرده ايم و گرفتارشان شده ايم ، با يك روش نوين به اسم " شاپينگ تراپي " درمان كرده و بعد از اين تراپي ، احساس كرده كه ديگرزياد هم دلش نمي خواهد به سوسايد ( فارسي اش را از ترس آقاي فيلتر ننوشتم) فكر كند و روشهاي جديد و بدون درد كشف كند ( كه اين را هم ايضا همگي چندين و چند بار تجربه كرده ايم . سويسايد را نمي گويم ! فكر كردن به آن را مي گويم) . لذت مي برم از اينكه وبلاگهايي را پيدا كرده ام و مي خوانم كه نويسندگانشان ، چه زن ، چه مرد ، چه دختر ، چه پسر ، چه اينور آب چه آنور آب ، از دكتر و مهندس و كارمند و دانشجو بگير تا بچه هاي پشت كنكوري و مذهبي و نيمه مذهبي و غير مذهبي و لاييك و سكولار و ... همه و همه از يك جنس هستند ، دغدغه هايشان شبيه هم است . اكثرا آدمهاي آبديده ، پخته و در عين حال با احساس هستند كه خواندن نوشته هايشان ( نوشته هايتان) برايم آرامش بخش ، شادي آور و در يك كلام زندگي بخش است . هر وبلاگ بخشي از زندگي است و كل وبلاگستان هم خود خود زندگي است با همه ي خوشيها و ناخوشيهايش . زياد كلام را مطول نكنم ( براي عزيزان سالها دور از خانه : مطول ، به ضم ميم و فتح طا و تشديد روي واو ، يعني طولاني و دراز) ، اين تجربه اي كه پرنيان درباره اش نوشته ، به قول فرنگي ها واقعا كار مي كند. مخصوصا گشت و گذار در بازار بزرگ تهران كه با آن شلوغي و خرتوخري اش مي تواند حسابي آدم را سرحال بياورد . راست مي گويد اين دختر! وقتي حسهاي بد به طرف آدم هجوم مي آورند ، ( كه اگر بهشان رو بدهي مي خواهند سوار كولت بشوند) بايد آنقدر خودت را درگير كار و زندگي كني كه همه شان بفهمند اهل سواري دادن نيستي و دمشان را بگذارند روي كولشان و بروند دنبال كارشان .

در محيط كارم يك آدم مادر ... هست كه بدجوري روي اعصابم راه مي رود . از اينها كه خنده خنده مي خواهند كونت را پاره كنند . مدام ك شعر مي گويد اين بشر ! مليجك رييس بزرگ هم هست و بچه ها ازش حساب مي برند و دري وري هايش را تحمل مي كنند . ولي فكر كنم طرف دارد نهايت تلاشش را مي كند كه زيراب من را بزند چون بنده با كمال احترام به تخمم هم حسابش نمي كنم. جواب متلك هايش را با متلك هاي كلفت تر مي دهم و به خرده فرمايشهاي اضافي اش هم نه مي گويم . كون لقش ، برود هر غلطي كه مي خواهد بكند من از روز اول با جناب مدير عامل طي كرده بودم كه زير بار حرف زور نمي روم و در محيط كارم احترام تام و تمام مي خواهم وهركسي را كه پا روي دمم بگذارد گاز مي گيرم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 8:2  توسط دستفروش   | 

بدون هرگونه رودربايستي و تعارف بايد بگويم كه دارم به فاك فنا مي روم اين روزها !

شغل نيمه وقت كه قرار بود روزي چهار پنج ساعت وقتم را بگيرد عملا دارد تمام وقتم را مي بلعد و دهنم را سرويس مي كند . شبها معمولا زودتر از 10 به خانه نمي رسم و چند روزي است كه شديدا كسر خواب و يك خستگي هميشگي دارم . مني كه هميشه از "عين الاغ كار كردن" فراري بوده ام ، طوري شده كه فقط نيمي از پنج شنبه و جمعه را ازاد هستم كه آن هم به ديدن دوستان و سفره خانه و كافي شاپ و ... مي گذرد و وقتي براي وبگردي باقي نمي ماند . ديشب كون خودم را پاره كردم بعد از مدتها رفتم كافه عكس كه خيلي هم شلوغ بود و سگ صاحابش را نمي شناخت . با اين حال با وجود همنشيني با يك دوست عزيز ، خوش گذشت .

ايام ارتحال بزرگ مرد تاريخ بشريت ( بيلاخ) هم همراه هزاران عزادار ديگر كه در تفرجگاههاي ميهن اسلاميمان مشغول عزاداري(!) بودند بسيار خوش گذشت . اگر براي دوستان عزيز كامنتي نمي گذارم به بزرگي خودتان ببخشيد . وبلاگهاي همه تان را مي خوانم و لذت وافري مي برم . مخلص همگي

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 12:54  توسط دستفروش   | 

بعضي وقتها واقعا حسرت مي خورم كه چرا آهنگسازي ، حالا آهنگسازي حرفه اي توي سرم بخورد ، درحدي كه بتوان نت خواند و نوشت و كامپوز كرد را بلد نيستم . اگر آهنگسازي مي دانستم بعضي وقتها مي توانستم بدجوري حال كنم ! يك چيزهايي مي آيد توي ذهنم و زود هم پر مي كشد بي آنكه بتوانم ثبتش كنم . جداي از آهنگسازي ، دلم مي خواهد براي يكي دو تا آهنگ خوب كه به دلم نشسته ، ويدئو بسازم . فكر مي كنم از پس اين يكي بتوانم بر بيايم منتها هزار و يك عامل بايد جور بشود تا بشود اين كار را انجام داد . از طرفي يك كليپ خوب حتما بايد با دوربين دي وي كم حرفه اي فيلمبرداري شود تا كيفيت خوبي داشته باشد كه آن هم موجود نيست ! همينطوري است كه استعداد هاي آدم تخمي تخمي هدر مي رود و نسل سوخته و فرار مغزها و اين حرفها ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 8:4  توسط دستفروش   | 

من الاغ (بلانسبت الاغ!) هميشه از يك سوراخ نه دوبار بلكه صدبار هم گزيده مي شوم . داستان از اين قرار است كه به پيشنهاد يك آدم كنه و سريش قرار است بعد از ظهرها بروم يك در يك شركتي نيمه وقت كار كنم . بله مي دانم قبلا گفته بودم كه ديگر هرگز در هيچ شركتي كار نخواهم كرد ولي چه مي شود كرد كه آدم بعضي وقتها جلوي خريت اش را نمي تواند بگيرد و نتيجه اين شد كه بنده امروز يك مصاحبه ي تاريخي با آقاي مدير عامل انجام دادم با جوابهايي از سر شكم سيري و وانمود كردن اينكه شركت شما درحدي نيست كه من بتوانم از همه ي تواناييهايم استفاده كنم و اشل كاري من خيلي بالاتر از اينهاست و از اين جور شعر ها! كه بر همه واضح و مبرهن است كه حرف مفت زده ام و گه زيادي خورده ام و ته دلم مي خواست كه قبولم نكنند ولي برخلاف انتظار مثل اينكه گنده گوزيهاي بنده خيلي هم به مذاق آقاي مدير عامل خوش آمد و اصرار داشت به جاي آنكه از پس فردا كارم را شروع كنم ، از همين فردا مشغول شوم . البته فقط بعد از ظهرها چون صبح را بايد به كار كارگاه و توليد همان مصنوعات چرمي كه الان چند مدل جديد هم بهشان اضافه شده بپردازم . فقط اين را مي دانم كه اگر جايي به من حقوق ميليوني هم بدهند ، كار فعليم را ول نمي كنم چون به نظرم اتكا به يك منبع درامد يك جايي چهار چرخ آدم را هوا مي كند و آدميزاد بايد سعي كند هميشه منابع درآمدي اش را متنوع كند .

يك چيز ديگر اينكه يك سري وبلاگ هاي جالب و باحال را جايي يادداشت كرده بودم كه لينكشان را اين بغل اضافه كنم . متاسفانه ليست گم شد و فيوريت هم چند وقت پيش بخاطر آنكه سيستم را فرمت كردم نابود شد . فلذا از خوانندگان محترم خواهشمند است اگر لينكشان دروبلاگ من نيست در نظر خواهي بگويند كه لينك شان را اضافه كنم چون خيلي ها از همان ليست مفقود شده از خوانندگان وبلاگم هستند . بله شما را مي گويم كه الان داري اينها را مي خواني ! بيا در نظرخواهي آدرست را بگذار .

پی نوشت : الان بنر تبلیغ سایت ریاست جمهوری را دیدم با این مضمون " طرح ساماندهی ایده های جوانان" ! این واژه ی "ساماندهی " هم دارد کم کم معنی اش عوض می شود با این همه ساماندهی که آقایان دارند انجام می دهند . باید از این به بعد بجای " ریدن به..." از واژه ی ساماندهی استفاده کنیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 16:6  توسط دستفروش   | 

مطالب قدیمی‌تر