تبليغاتX
دستفروش

دستفروش

روزمرگیهای یک دستفروش

۱- چه بخواهیم ، چه نخواهیم ، احمدی نژاد ، رییس جمهور محبوب و مردمی ما امروز در کشورهای اسلامی به عنوان قهرمان ضد صهیونیسم و ضد امپریالیسم شناخته می شود و به یک نماد تبدیل شده است . همانطور که هوگو چاوز قهرمان ضد امریکایی امریکای لاتین شناخته می شود . این که اتخاذ چنین خط مشی ای در نهایت چه نفعی عاید کشور می کند ، من زیاد توجیه نیستم!

۲- وجه مشترک من با آقای مصباح در این است که هر دویمان معتقدیم " العوام کالانعام" ( برای دوستانی که سالهاست آنور آب بوده اند و از انوار فیض آخوندی بی نصیب مانده اند باید جمله فوق را ترجمه کنم : " مردم عامی مانند چارپایان هستند!") مسلما شما که دارید اینجا را می خوانید جزء آن "عوام" نیستید .

۳- به نظر من وجود سه عنصر می تواند رابطه انسان - انسان را از رابطه ی گوسفند - گوسفند و یا از رابطه ی انسان - گوسفند متمایز کند . الف - هوش ب- تجربه ج - احساسات . هر چه میزان این سه عامل بالاتر باشد رابطه انسانی تر  می شود .

۴- گلابگیری در کاشان شروع شده است . هر دفعه این موقع سال به کاشان رفته ام حسابی خوش گذشته و لذت برده ام . از جمعه ی گذشته که گلابگیری شروع شده تا حدود یک سه هفته ی دیگر کاشان حسابی شلوغ پلوغ می شود و مردم از شهرهای دور و نزدیک و البته بیشتر از تهران برای دیدن این مراسم و همچنین گشت و گذار در این شهر زیبا و تاریخی به کاشان می آیند . به دلیل اینک قمصر بیش از حد شلوغ می شود ، من ترجیح می دهم به نیاسر بروم که البته الان آنجا  را هم شناخته اند و شلوغ می شود ولی نه به اندازه ی قمصر . اگر کاشان رفتید باغ فین را از دست ندهید که با آن درختان بلند و جویهایی که در آن آبی به زلالی اشک چشم روان است ، آدم را یاد همان بهشتی می اندازد که وعده اش را داده اند. اگر جمعه بروید ، حوری و قلمان هم فراوان دارد!! ما که پارسال با حوری هایی آشنا شدیم که از قضا بچه های دانشگاه آزاد قزوین بودند . یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوید ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 7:18  توسط دستفروش   | 

به سلامتی جرج بوش هم که دارد مسلمان می شود و ظاهرا قرار است در امریکا هم  حجاب اجباری بشود و قانون مجازات اسلامی را هم می خواهند یک چندسالی بطور آزمایشی اجرا کنند ببینند چطور جواب می دهد . خوب عزیزم آن نامه فدایت شوم را زودتر می نوشتی !!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 8:5  توسط دستفروش   | 

مراقب باشيد ،

مراقب باشيد مواقعي كه شديدن احساس تنهايي و بيچارگي مي كنيد ، دلبسته شخصي نشويد كه ارزشش را ندارد . ممكن است در آن لحظه آن شخص را بعنوان يك ناجي كه مي تواند شما را از آن برزخ خارج كند تلقي كنيد و ناخواسته خودتان را كوچك كنيد . در اين هنگام ، به احتمال زياد آن شخص پايش را روي سرتان خواهد گذاشت و از رويتان خواهد گذشت . خدا را شكر كه من در بدترين حالتهاي روحي و دپرشن زيرساختي هم بلد نيستم خودم را كوچك كنم .

اين عجيب نيست كه يك پيرمرد پنجاه و اندي ساله گوشي موبايلي بخرد كه دوربين 2 مگا پيكسل و اينفرا رد وبلوتوث داشته باشد ومخصوصا روي همان 2 مگا پيكسل قدرت تفكيك دوربين تاكيد داشته باشد؟! جل الخالق ...

اين عجيب نيست كه پسري در سن 29 سالگي براي آنكه يك ساعت ديرتر از موقع معمول به خانه برگردد به مادرش زنگ بزند و رسما اجازه بگيرد؟ جالب آنكه اين پسر به عنوان يك الگو بين خاله زنكهاي فاميلشان ، كلي هم طرفدار دارد و برايش خوابهاي رنگي مي بينند و همه به بچه هايشان توصيه مي كنند كه براي تاختن 4 نعل در جاده موفقيت مسير او را بپيمايند !

به يكي از دوستانم مي توانم با افتخار لقب " گاو " را هديه كنم . كسي كه يك نفس يك كيلو نان خامه اي و يك بسته بزرگ پاستيل كرمي و 10 سيخ جگر بخورد چيزي غير از گاو است ؟

دختر ساززن هنوز بعد از ظهرها در همانجا كه ديده بودمش مي نشيند و سازش را مي زند . چقدر هم غمگين مي زند .

يكي از بدترين صحنه هاي دنيا ديدن كودك بيماري است كه روي تخت بيمارستان ، با رنگ و روي نزار و چهره ي درد كشيده خوابيده و در همان حال مي خواهد بچگي و شيطنت هم بكند . مي خواهد از شيرين كاري هاي عروسك بامزه اي كه عزيزي به او هديه كرده بخندد و در همان حال چهره معصوم و كودكانه اش از درد درهم مي رود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:59  توسط دستفروش   | 

دلم یک مرگ موقت ، مثلا یکی دو ماهه می خواهد . می دانم که مرگ دائمی را فعلا نمی خواهم هرچند که ترسی هم از آن ندارم .

عشق برای من مثل اتاق کوچک تمیزی است که دیوارهای سفید و پرده هایی به رنگ آبی روشن، میزی که رویش یخ و ویسکی باشد  و یک کولر گازی اُ -جنرال دارد که وسط یک روز گرم تابستان به آدم خنکا و آرامش و مستی هدیه می دهد . در این چند سالی که از جوانی ام گذشته این خنکا و آرامش و مستی را بدست نیاورده ام . نهایتش اتاق دود گرفته ای بوده با پنکه ای که لق لق می زند و یک تنگ آب نیمه خنک !

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:14  توسط دستفروش   | 

يك كتاب جديد: سياست ، كاخ ، زندان به قلم مصطفي تاجزاده كه اساسي ريده به يادداشتهاي سياسي كيهان و رسالت در سالهاي اصلاحات . البته اينكه مي گويم جديد ، يعني جديد براي من وگرنه كتاب چاپ 1381 است و چندان هم جديد نيست . اول خود يادداشت را به همراه مستندات آورده و بعد نقد اساسي كرده كه به كشيدن سيفون روي سر نويسنده بيشتر شباهت دارد!

گفته بودم ديگر راجع به سياست نمي نويسم؟ ... گه خوردم .. مست بودم . كي مي خواهد از من بازجويي كند؟ حسين درخشان يا رامين جهانبگلو كه نيستم ! البته پيش خودتان بماند پتانسيلش را داشتم تا همين چند سال پيش كه تا ته اوين بروم . هي هي جواني ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:10  توسط دستفروش   | 

مطالب قدیمی‌تر