انگار اين زنجان براي يكي از دوستان عزيزم ، پيكان 49 ، بدجوري نوستالژيك است . متاسفانه من نتوانستم درشهر زياد گردش كنم و مشاهداتم را براي اين دوست عزيز بنويسم ولي در يك مورد ، آن هم چشمهاي دختران زنجاني بايد بگويم كه خوشبختانه در بر همان پاشنه مي چرخد (بر همان پاشنه كه سال 1984 مي چرخيد! ) و در زنجان كماكان دختران زيباروي ترك با چشمان خمار به وفور يافت مي شوند . اصلا خوشگل بودن قريب به اتفاق دختران ترك چيزي نيست كه قابل انكار باشد تازه آن هم بدون آنكه دستي به صورتشان برده باشند . با آنكه ساخت و سازها بافت اصلي و قديمي زنجان را هم مثل خيلي جاهاي ديگر به هم ريخته ولي از نظر فرهنگ و آداب و رسوم ، اين شهر هنوز يك شهر سنتي است . مثلا هنوزتعداد دختراني كه ابرويشان را تميز نكرده اند نسبت به آنهايي كه به خودشان مي رسند بيشتر است . يادش به خير دوسال پيش مهمان دوستي زنجاني بودم ( كه ايشان هم جزء همان زيبارويان است منتها مدرن) كه خيلي هم ازفرهنگ مردم آنجا دلش خون بود و مي گفت اينجا اگر دختر باشي ، فرقي بين ازاله بكارت و زدن سبيل نيست! يعني اگر دختر باشي و از بخت بد پرمو هم باشي و يك من ريش و سبيل داشته باشي بايد تا شب زفاف روي صورتت تحملشان كني . البته مشروط بر اينكه كسي پيدا بشود و با آن هيبت با تو ازدواج كند . البته مي دانم كه ايشان هم كمي اغراق مي كرد وشايد اين مساله در در و دهات اطراف شدت بيشتري داشته باشد و مسلما در خود شهر ، مخصوصا در بافت جديد ، آش به اين شوري ها هم نيست .
ايميلي از طرف عزيزي به دستم رسيده كه چند روزي است حالم را گرفته . از طرفي شكوه و گلايه كه چرا حتي براي ولنتاين يك ئي كارد ساده هم برايش نفرستاده ام و چرا فراموشش كرده ام و چرا ... واز طرف ديگر در لفافه حاوي پيشنهادي است كه قبول كردنش برايم مستلزم اين است كه كثافت بزنم به خودم ، مردانگي ام و به شرافتم . پدرسوخته نامزد كرده ، از دوستان مشترك شنيده ام كه قرار است تا دو - سه ماه ديگر برود خانه ي بخت . آنوقت نمي دانم دلش براي چي چي من تنگ شده . نمي دانم چرا نمي تواند بفهمد كه اين " قطع كامل و همه جانبه ي ارتباط" يك كار عاقلانه و ضروري است . امل نيستم كه بگويم هركس ازدواج كرد بايد با همه دوستان قبل از ازدواجش ( البته از جنس مخالف) قطع رابطه كند . ولي آنجا كه عشقي در ميان بوده فرق مي كند و حفظ اين رابطه را مثل آن مي دانم كه آدم مثل دزدها بخواهد از در پشتي به خانه كسي رفت و آمد كند . خودم را خوب مي شناسم كه در اين طور مواقع خوب بلدم به قاطر چموش دلم افسار بزنم و هيچ چيزي باعث نمي شود مردانگي را شرمنده كنم از اينكه من هم يك مرد هستم . فقط مانده ام چطور ، با چه منطقي و با چه زباني حالي اين بشر كنم كه كارش و مسيرش غلط است .
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 8:37  توسط دستفروش
|
برای اینکه الکی خوشحال نشوید باید بگویم من سالم و سر و مر و گنده برگشتم ! مسافرت که نبود ، یک رفت و برگشت جنگی بود فقط. من هم نقش راننده را بازی می کردم . ولی خالی از لطف هم نبود . الان خسته ام . بعدا مفصل خدمت می رسم . قربان همگی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 22:19  توسط دستفروش
|
امروز دوست ارمني و هم بساطي سابقم را ديدم . اين پسر اينقدر گل و دوست داشتني است كه هربار مي بينمش كلي سرحال مي آيم . رفته در يك شركت ساختماني به عنوان نقاش ساختمان استخدام شده . الان هم مشغول رنگ كاري يك ساختمان 12 واحدي در بلوار ناهيد است . توصيه هاي اكيدي به او كرده بودم را رابطه با اين مطلب كه شب به شب عين كارگرهاي روزمزد افغاني دستمزدش را بگيرد و بگذارد زير بالشش چون شركتهاي ساختماني عجيب دودره هستند و جان مي كنند تا پول بدهند . ما كه خير سرمان مهندسشان بوديم و سرپرست كارگاه و كارشان گير ما بود ،زبانمان هم شش متر و نيم بود ، پدرمان را در مي آوردند تا پولمان را بدهند چه برسد به يك نقاش خجالتي و بي سرزبان . خوشحالم كه از كار فعليش راضي است . به شوخي به او گفتم آندره ، بالاخره رفتي سراغ حرفه اصليت ها ! گفت آره فقط اينجا قلم موهايشان يك كم كلفت تر است! گفته بودم كه ، آندره نقاش هنري است و يك زماني شاگرد خصوصي هم داشته . اين نقاشي ساختمان را هم از اروپا رفتنش دارد چون اين كار را در فرانسه از يك ترك ياد گرفته .
دوره اي كه دستفروشي كردم ، هرچند كه كوتاه بود برايم به اندازه دنيايي ارزش داشت و حس مي كنم به شدت آبديده ام كرده . مهمترين سود اين كار هم اين بود كه توانايي ايجاد رابطه با پايين ترين لايه هاي اجتماع را به من داد و همچنين ياد گرفتم كه از لحظات كوچك استفاده كنم و با خوشيهاي كوچك شاد شوم . با آدمهايي آشنا شدم كه با دقت و اشتياق به حرفم گوش مي دهند و وقتي با آنها صحبت مي كنم ذهنشان درگير چرتكه انداختن و حسابگري هاي معمول نيست . آدمهايي كه وقتي مي خندند از ته دل مي خندند.
بچه هاي خزانه و فلاح كه وقتي يك نخ سيگار بهشان تعارف مي كني حاضرند بدون چشم داشت دل و روده بدخواهت را روي زمين بريزند! و دختران پايين شهري كه هنوز مي شود دررفتارهايشان رنگ و بوي غريزه ( و نه حسابگري ) را حس كرد .
امشب بايد مادرم را براي كاري ببرم زنجان و برگردانم .همينجا از همه شما عزيزان حلاليت مي طلبم و مي خواهم كه از خدا برايم طلب مغفرت كنيد . چرا كه اين دستفروش حقير توانايي اين را دارد كه در اتوبان صاف و هموار قزوين - زنجان ، آن عقربه كذايي را تا نزديكهاي 220 برساند و مي رساند . البته به شرط شارژ بودن روحي ( كه بحمدالله و المنه فعلا هست ) و همچنين بنزين سوپر با اكتان بالا! بقيه اش با خدا . فردا اگر آپديت كردم بدانيد كه سالم رفته ام و برگشته ام و اگر هم نكردم بدانيد كه از اين قفس تنگ و تاريك تن رها شده ام و آن هم 2 حالت دارد . يا درجهنم در استخر فاضلاب وگند و گه غوطه ورم و يا اينكه دارم ترتيب يك حوري ماماني بهشتي را مي دهم . اگر بهشت و جهنمي هم نباشد ، حداقلش اين است كه كود خوبي براي درختي كه روي قبرم خواهند كاشت ، مي شوم .
وصيت من هم اين است كه حجابتان را در همه حال حفظ كنيد و برايم اشك نريزيد . ( مي دانم كه اگر من نباشم و اينجا اراجيف ننويسم شما دور از جانتان از غصه دق مي كنيد!!)
خدا نگهدار
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 15:32  توسط دستفروش
|
ديشب راس ساعت 8 رسيدم سر قرار . مهربانترين فاحشه ي دنيا كه او را اختصارا "ب" مي نامم زودتر از من رسيده بود . از دور كه ديدمش تمام موهاي تنم سيخ شد . چنان سرو شكل و هيبتي به هم زده بود كه خدا خدا مي كردم آشنايي ، چيزي ما را باهم نبيند . البته اگر مي ديدند هم به ... ! خيلي وقت است در مورد مسائل شخصي ام نظرات و عقايد ديگران را به قسمت تحتاني حواله مي دهم . بگذريم ، سلام و احوالپرسي و اين حرفها . من هنوزاندر كف تيپ بلك "ب" بودم و هر چند لحظه يك بار سر تا پايش را برانداز مي كردم . شبيه مدلهاي آلماني شده بود . مانتوي چرمي كوتاه مشكي ، چكمه هاي ساق بلند مشكي ، آرايش شامل لاك ناخن و رژ و سايه تماما مشكي (مشكي رنگ عشقه) . خلاصه در مسير كوتاهي كه با هم قدم زديم تا رستوران ، اگر من جيب همه عابران و رهگذران را مي زدم يا حتي سرشان را بيخ تا بيخ مي بريدم يا اينكه بهشان تجاوز به عنف مي كردم هيچكدامشان نمي فهميدند چون در كنار او ، كسي من را نمي ديد و من مرد نامرئي شده بودم !
در رستوران هم گارسوني كه بي حال منوي غذا را برايمان آورد تا چشمش به جمال خانم "ب" روشن شد ، انگار يكهو سر كابل فشارقوي 20 كيلو ولتي را به ماتحتش وصل كرده باشند . يكهو انرژي گرفت و نيشش تا بناگوش باز شد و تا آخر هم بدجوري هواي ما را داشت كه نكند كم و كسري داشته باشيم .
شب ولنتاين بود و رستوران هم شلوغ بود . بيشتر مشتريها كوپل بودند و دو-سه تا هم خانواده . كاملا تابلو بود كه حواس همه به ماست و ما را زير چشمي مي پاييدند . خانم " ب" بدجوري شمع مجلس شده بود لامذهب !! دخترها ما را به پسر هاي همراهشان نشان مي دادند ، پچ پچ مي كردند و مي خنديدند. با توجه به سر و وضع و تيپ ساده و موجه من فكر مي كنم همه داشتند مي گفتند : ج خانم را ببين ! پسره را گول زده ها ! و از قيافه پسرها هم معلوم بود كه خورده توي برجكشان و دارند به من حسودي مي كنند و آرزو دارند كه جاي من بودند! ( ما مردها ، اگر جان به جانمان هم بكنند ، با آنجلينو جولي و آليشيا سيلورستون هم كه باشيم باز مرغ همسايه برايمان غاز است )
خلاصه غذا زير نگاههاي سنگين مردم كوفتمان شد . از در رستوران كه آمديم بيرون آن 2 تا ترشيده كه گفته بودم منتظرمان بودند . با اينكه مي دانستند خانم ب. چه كاره است و قاعدتا بايد حدس مي زدند كه چه تيپي ممكن است داشته باشد ، قيافه هايشان ديدني بود . آنها آمده بودند من را ريشخند كنند ولي دست روزگار باعث شد قيافه هاي خودشان باعث خنده من بشود . بعد از آن سوار ماشين ترشيده ي شماره يك شديم و رفتيم سفره خانه . از انجا كه همه مان قليان كشهاي حرفه اي و قهاري هستيم ، 2 تا قليان را گرفتيم و تهش را در آورديم . ترشيده شماره 2 هم چند تا عكس گرفت كه همان ديشب هم قرار بود عكسها را با ايميل برايم بفرستد كه هنوز نفرستاده .
خلاصه كه جاي شما خالي شب ولنتاين بدون "ولنتاين" خيلي خوش گذشت . به قول شاعر ، زندگي من مثل يك كتاب 150 صفحه اي است كه در140 صفحه اش نقش يك پخمه را بازي كرده ام . اما مي خواهم اين 10 صفحه باقيمانده را خودم آنطور كه مي خواهم بنويسم و حالش را ببرم . (اين قطعه برگرفته از يكي از ديالوگهاي فيلم "آقا و خانم اسميت")
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 10:44  توسط دستفروش
|
امروز را روز " ولنتاين " مي خوانند و در اين روز عشاق و دخترپسرهايي كه با هم دوست هستند به هم كادو مي دهند و شام و يا ناهار را با هم صرف مي كنند و از اين قرطي بازي ها . طي سالهاي گذشته هميشه كسي بوده كه روز و شب ولنتاين را با او بگذرانم و عجيب احساس مي كنم به اين قضيه معتاد شده ام . چون ترك عادت موجب مرض است و احيانا آدم ممكن است ايدز و يا ايبولا و هپاتيت و سلاطون بگيرد ، امروز تصميم گرفتم يك عمليات انتحاري انجام بدهم و مهربانترين فاحشه ي دنيا را به شام دعوت كنم . اشتباه نكنيد ! اين يك لقب الكي و يا اسم مستعار نيست ! منظورم دختري است كه واقعا تن فروشي مي كند . اما بسيار مهربان و بي شيله پيله ( وبعبارتي لر) است كه اين اخلاق را در بين همكارانش كمتر مي توان يافت . از خيلي از دخترهاي توي خيابان هم زيباتر است . گفتن ندارد كه يك عالمه هم سكسي است . فكر مي كنم اين جريان مي تواند مورد توجه غزل عزيز قرار بگيرد كه در وبلاگش از خلايق اين سوال را پرسيده بود كه " آيا حاضريد يك روسپي را به شام دعوت كنيد ؟ " . برايش يك عروسك خيلي خوشگل هم گرفته ام كه بهش كادو بدهم . صبح ، اتفاقي توي خيابان ديدمش و بعد از سلام و عليك ، گفتم كه آيا دوست دارد امشب شام را مهمان من باشد ؟ پرسيد بعدش برنامه چيست ؟ گفتم هيچي ، همين ، فقط مي خواهم امشب شام را با تو باشم . من من كرد و گفت از قبل با "بابك " براي شب قرارگذاشته و در حاليكه آشكارا از دعوت من خوشحال شده بود ، به "بابك " تلفن كرد و قرارشان را كنسل كرد . از قضا بابك را هم مي شناسم . از اين زيبايي اندام كارها ست ، 100 كيلو عضله دريغ از صدگرم مغز! . خلاصه كه الان بايد جنگي يك دوش بگيرم و بروم سر قرار . ناهار را هم مهمان 2 تا دختر ترشيده ي شكست خورده از عشق بودم كه براي اينكه توي پوز روزگار بزنيم ، سه تا يي به عنوان عزب اوغلي هاي ول وچل و پرت و پلا كه هيچ ربطي هم به هم ندارند از قبل قرار گذاشته بوديم كه برويم بيرون كه هيچ كداممان تنها نباشيم . ضمنا آن 2 تا مي دانند امشب با اين خانمه در كدام رستوران قرار است شام بخوريم . گفتند شايد بيايند كمي به ريش من بخندند مسخره ها! گزارش اين شب هيجان انگيز را بعدا خواهم نوشت .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 17:10  توسط دستفروش
|